محمد خزائلى
74
شرح بوستان ( فارسى )
بيفشان و بشمار و فارغ نشين ، * كه از صد يكى را نبينى امين دو همجنس ديرينه را همقلم ( 1 ) ، * نبايد فرستاد يك جا بهم چه دانى كه همدست گردند و يار * يكى دزد باشد يكى پردهدار چو دزدان ز هم باك دارند و بيم ، * رود در ميان كاروانى سليم يكى را كه معزول كردى ز جاه ، * چو چندى برآيد ، به بخشش گناه برآوردن كام اميدوار ، * به از قيد ( 2 ) بندى شكستن هزار نويسنده را گر ستون عمل ( 3 ) ، * بيفتد ، نبرد طناب امل به فرمانبران بر ، شه دادگر ، * پدروار خشم آورد بر پسر گهش مىزند تا شود دردناك ، * گهى مىكند آبش از ديده پاك چو نرمى كنى خصم گردد دلير ، * و گر خشم گيرى شوند از تو سير درشتى و نرمى بهم در ، به است * چو رگزن ( 4 ) كه جراح و مرهم نه است جوانمرد و خوشخوى بخشنده باش * چو حق با تو باشد تو با بنده باش نيامد كس اندر جهان كو بماند ، * مگر آن كزو نام نيكو بماند نمرد آنكه ماند پس از وى بجاى ، * پل و خانى ( 5 ) و خان و مهمانسراى . . . . . . . . . .